|
كتاب ما چگونه ما شديم نوشته دكتر صادق زيبا كلام در سال 1377 در مورد مسئله ريشه يابي علل توسعه نيافتگي در ايران به شش فصل و يك مقدمه تقريبا طولاني تقسيم مي شود.
در بخش مقدمه نويسنده با طرح سؤالاتي در خصوص عقب ماندگي ايران در عصر قاجار، خواننده را با اين سؤال روبرو مي كند كه علت آن عقب ماندگي چه بوده است؟ سپس به نقد پاسخهايي كه به اين سؤال داده شده است مي پردازد. از جمله مي نويسد كه يكي از متداول ترين پاسخ ها در ميان ايرانيان آن است كه استعمار را علت اين عقب ماندگي مي داند. اما نويسنده مرتبط دانستن عقب ماندگي ايران با عامل بيروني يعني دخالت هاي استعماري قدرتهاي بيگانه را خطا دانسته و معتقد است كه تز "استعمار – عامل – عقب ماندگي" بسياري از سؤالاتي را كه در خصوص عقب ماندگي ايران مطرح هستند بدون پاسخ مي گذارد. چهار فصل بعدي هم به تشريح علل عقب ماندگي ايران از ديد نويسنده است.
در كتاب ما چگونه ما شديم در خصوص مسئله ريشه يابي علل توسعه نيافتگي در ايران يك نوآوري را مي توان مشاهده كرد. اگر چه موضوع عقب ماندگي يا توسعه نيافتگي ايران جديد نيست اما مي توان گفت كه در اين كتاب به موضوع كاملا تازه اي اشاره شده است و بر خلاف آثارديگرعلت عقب ماندگي ايران را در عوامل داخلي و ويژگي هاي درون جامعه ايران ديده است به عبارتي به بررسي اين سوال پرداخته است كه جامعه ايران "چگونه" جامعه اي بوده است و اين "چگونه بودن" را كدامين اسباب و علل سبب شده اند.
منسجم ترين و در عين حال متداولترين مدل تحليلي كه تا كنون در ايران وجود داشته ماركسيسم بوده است. اين نظريه از اوائل قرن بيستم و به همراه نهضت مشروطه توسط انقلابيون ايراني سوسيال دمكرات و بعدها بلشويكها و طرفداران لنين كه عمدتاً آذري تبار و شمالي مهاجر به قفقاز بودند، وارد ايران شد. در يكي دو دهه بعد از مشروطه گرديدند. اما با سقوط ديكتاتوري در شهريور 1320 ماركسيسم به صورت تفكر غالب و رايج در ميان تحصيل كردگان و روشنفكران ايران درآمد.
اصول و تفكرات ماركسيستي، جهان بيني بخش وسيعي از متفكران جوان و انقلابي ايران شكل داد.
ماركسيسم تاريخ و تحولات يك جامعه را بي هدف نمي داند بلكه براي آن يك قالب و چارچوبه معين مي سازد. عليرغم اصرار و تكرارش مبني بر "علمي بودن" و "واقع گرايي" در ماركسيسم در مقولات "ايده اليستي" (عليرغم ضديت بنيادينش با ايده اليزم) و آرامان گرايانه اي همچون "رفع ستم طبقاتي" "احقاق حق و حقوق زحمتكشان و رنجبران" "از ميان برداشتن ظلم و تبعيضات اجتماعي اقتصادي"، "محو استثمار فرد از فرد" و ... خلاصه مي شود. با در نظر گرفتن اين واقعيت كه بسياري از كشورهاي جهان سوم با فقر، بيكاري، عقب ماندگي، فاصله ض"رفع ستم طبقاتي" "احقاق حق و حقوق زحمتكشان و رنجبران" "از ميان برداشتن ظلم و تبعيضات اجتماعي اقتصادي"، "محو استثمار فرد از فرد" و ... خلاصه مي شود. با در نظر گرفتن اين واقعيت كه بسياري از كشورهاي جهان سوم با فقر، بيكاري، عقب ماندگي، فاصله طبقاتي، انواع و اقسام محروميتهاي شديد اجتماعي، ظلم و ستم و نابرابري هاي عميق اقتصادي و اجتماعي روبرو هستند، مقبوليت ايدئولوژي كه نويد ساختن جامعه اي "ايده آل" را مي دهد كه عاري از فقر و هرگونه ظلم و ستم طبقاتي باشد، چندان هم تعجب آور نيست. بنابراين از اين ديد نيز ماركسيسم در ايران با اقبال زيادي روبرو شد. اين مقبوليت باعث آن شد تا بسياري از ايده ها و انديشه هاي ماركسيسم – لنينيزم به تفكرات و جريانات سياسي ديگر نيز راه يابد. يافتن رد پاي اين آراء در جريانات ملي و مذهبي حتي بعضاً جريانات محافظه كار در ايران نياز به تلاش زيادي ندارد.
اشكال عمده اي كه در نتيجه كاربرد مكانيكي ماركسيسم در تبيين، تحليل و شناخت سير تكامل اجتماعي و تاريهي ايران بوجود مي آيد اين است كه بسياري از سؤالات اصلي اين سير يا اساساً بدون پاسخ مي ماند يا اينكه حداكثر با پاسخي متزلزل و سطحي روبرو مي شود.
فصل اول با بررسي وضعيت جغرافيايي ايران آغاز شده است و گفته شده است كه نخستين پي آمد بلند مدت شرايط جغرافيايي ايران عبارتست از پراكندگي و دور بودن مناطق محل زندگي انسانها از يكديگر. به دليل محدوديت آب، ايرانيان در هركجا كه امكان زندگي بوده ساكن شده اند. و از آنجا كه شمار چنين اماكني به دليل كمبود منابع آبي بسيار كم، پراكنده و بدور از يكديگر به وجود آمده اند. پيدايش زندگي صحرانشيني يا عشايري ويژگي مهم بعدي مي باشد كه از شرايط محيطي ايران سرچشمه مي گيرد. كمبود آب و مرتع از يك سو و اختلاف نسبتاً عميق در دماي بين مناطق مختلف از سويي ديگر باعث گرديد تا شماري از ساكنين فلات داخلي ايران به جاي اسكان دائم در يك محل، همواره براي تأمين منابع غذايي خود و احشامشان از يك منطقه به منطقه ديگر حركت نمايند. در بخشي از سال صحرانشينان در يك منطقه چادر مي زنند و با تغيير فصل و در نتيجه گرم و با سرد شدن هوا آن منطقه را ترك گفته و به منطقه ديگري كه شرايطش معتدل است كوچ مي نمايند. از آنجا كه صحرانشينان علي الدوام در حال حركت و تغيير جا هستند، بنابراين سبك زندگيشان ضرورتاً بسيار ساده و ابتدايي و در حداقل پيچيدگي اجتماعي مي باشد. نه تنها طبيعت زندگي عشايري ضرورت يك زندگي ساده و بي نياز از نهادهاي پيچيده شهري را ايجاب مي كند، بلكه صحرانشينان همواره به صورت تهديدي براي مناطق مسكوني به شمار مي روند. واضح است كه در صورت مواجهه با مشكلات طبيعي، نخستين جايي كه دستجات صحرانشين براي تهيه غذا و آذوقه بدان روي آورده و با در حقيقت بدانجا حمله ور شوند مناطق مسكوني (شهرها و روستاها) مي باشند.
جنگها و منازعات بي پايان در ميان قبايل و طوايف مختلف از يكسو و بين آنان و اجتماعات اسكان يافته از سويي ديگر باعث شدند ايران در طول تاريخ خود در مقاطع مختلف، با بي ثباتي زيادي روبرو باشد.
شرايط جغرافيايي ايران اساسا مساعد و مناسب براي پيشرفت و توسعه نبوده است و در نتيجه از يك سو شهرنشيني در ايران چندان رونقي نمي يابد و از سويي ديگر صحراگردي و چادرنشيني از جمله ويژگي هاي اصلي تمدن در ايران مي شود، و همچنين از تمركز مطلق قدرت سياسي در دست حكومت صحبت شده است كه همگي مغاير به ترقي و پيشرفت اجتماعي اقتصادي ايران بوده اند و در سه فصل بعدي اين ادعا را به اثبات مي رساند.
در اين كتاب ايرادهايي را هم مي توان در نظر گرفت، در ابتدا بايد گفت كه در اين كتاب هيچ تعريفي از "عقب ماندگي" نيامده است و خواننده ملاك و معياري از اينكه عقب ماندگي چيست ندارد، در نتيجه بر روي چه پايه و اساسي مي توانيم كه ايران كشوري عقب مانده است؟ و ملاك پيشرفت و توسعه چيست؟
همچنين اگر شرايط اقليمي ايران براي پيدايش يك جامعه نيرومند و توسعه يافته مناسب نبوده و اين شرايط به گونه اي بوده اند كه عقب ماندگي نتيجه اجتناب ناپذير آن بوده اند، پس در مقاطع تاريخي كه ايران قدرتي جهاني بوده و در رديف يكي از دو قدرت بزرگ جهان بوده است چه قضاوتي مي توان نمود؟
ايراد ديگر اينكه نگرش نويسنده بر مجموعه سير تكاملي تاريخي جامعه ايران يك نگرش ايستا و لايتغير است. در تمام صفحات كتاب خصوصيات و ويژگي هاي ثابتي در طي قرنها و اعصار براي ايران قائل شده است، براي مثال مشخصات سياسي و اجتماعي كه در عصر ساساني ترسيم نموده همانند مشخصات عصر قاجار يعني دو هزار سال بعد است، يعني درظرف اين دو هزار سال هيچ تغيير و تحولي در ايران صورت نگرفته است!
از طرفي هم نويسنده در اين كتاب ذكر كرده است كه پي آمد مهم ديگر شرايط اقليمي ايران، تمركز قدرت در دست حكومت بوده است. اگر رابطه پي آمدهاي قبلي با مسئله عقب ماندگي كمتر از چنين وضوحي برخوردار است، دليل اين ابهام به ارتباط ميان عقب ماندگي با ساختار سياسي باز مي گردد. به اين معنا كه تمركز قدرت در دست حكومت لزوماً منجر به عقب ماندگي نمي شود بلكه اين تمركز نتايجي را به بار مي آورد كه به نوبه خود ارتباط مستقيم تري با مسدله عقب ماندگي پيدا مي كنند. به عبارت ديگر، اينطور نيست كه تمركز قدرت در دست حكومت با نفس پيشرفت و ترقي جامعه اي در تضاد قرار گيرد. حتي مي توان مواردي را ذكر كرد كه يك حكومت مقتدر به كمك اعمال سياستهاي متمركز و برنامه ريزي شده، موفق به انجام اصلاحاتي هم شده باشد. همچنين مي توان مواردي را نشان داد كه بي ثباتي سياسي و ضعف قدرت مركزي يكي از عوامل عقب ماندگي بوده است. حداقل بخشي از پيشرفت اقتصادي و توسعه اجتماعي ايران قبل از اسلام كه منجر به پيدايش يكي از بزرگترين امپراطوريهاي عهد باستان شده بود باز مي گيرديد به يكپارچگي و اقتدار حكومت هاي هخامنشيان و ساسانيان. اين اقتدار از جمله باعث شده بود كه ايرانيان از دستيابي بر مناطقي برخوردار شوند (همچون بين النهرين و شمال آن شامل هلال خضيب تا درياي مديترانه) كه انبار غله و محصولات كشاورزي عصر خود بودند. اما اگر از يك زاويه ديگر و در عين حال بلند مدت تر به مسئله تمركز قدرت در دست حكومت بنگريم بايستي گفت كه اين تمركز از سويي ديگر باعث شد تا امكان به وجود آمدن برخي از تحولات اجتماعي كه لازمه پيشرفت و توسعه هستند، يا بطور كامل از ميان برود و يا عميقاً كاهش يابد. از جمله اين تحولات پيدايش نهادهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي مستقل از حكومت مي باشد.در ايران برخلاف جوامع غربي هرگز مجال شكل گيري تشكيلات و سازمانهاي صنفي مستقل از حكومت به وجود نيامد. اين پديده كه از آن بنام "استبداد شرقي" هم نام برده مي شود در عمل بدين معنا بود كه مشاركت مردم در امر هدايت جامعه، مديريت و توسعه آن ناچيز بوده است. عدم شركت مردم در اداره جامعه شان را مي توان در ساده ترين شكلش به اين صورت تعريف نمود كه استعدادها و توانايي هاي فردي در ايران كمتر مجال براي عرض اندام و شكوفايي پيدا كردند. در عوض آنچه اعمال گرديد، هر سياستي و هر تصميمي اعم از سياسي يا اجتماعي، فرهنگي يا اقتصادي، خرد يا كلان، كوتاه مدت يا برنامه ريزي شده و بلند مدت در تجزيه و تحليل نهايي مولود و معلول »عقل حكومت» بود.
اما شايان ذكر است كه بسياري از كشورهايي كه توانسته اند از مدار عقب ماندگي خارج شوند اين تحول را در سايه يك نظام سياسي متمركز، نيرومند و بر اساس برنامه ريزي هاي جامع و ملي كه نياز به يك حكومت مركزي قدرتمند داشته اند، عملي ساخته اند. روند صنعتي شدن اروپا در قرن هيجدهم و نوزدهم نيز همين را نشان مي دهد. همه كشورهايي كه در آنها انقلاب صنعتي صورت گرفت داراي حكومتهاي نيرومند ومتمركزي بودند.
فصل پنجم كتاب تحت عنوان "اسباب و علل خاموشي چراغ علم" بسيار مفصل و طولاني از فلسفه، فقه، ظهور و سقوط بني اميه و بني علاس، به قدرت رسيدن سلاجقه و مغولان گرفته تا جبر و اختيار، فقه حنفي، ماكلي، شافعي و حنبلي تا آراء خواجه نظام المك، غزالي، اشاعره، معتزله، خوارج و ... گفته است بدون آنكه نتيجه اي به خواننده بدهد كه چه شد تا بزعم ايشان "مسلمين از علم رويگردان شدند" .
نويسنده ذكر كرده است كه برخي هجوم مغولها را به ميان مي كشند و برخي نيز به سراغ نظريه پردازيهاي پيچيده تر مي روند و بالاخره گروهي نيز مشكل را در اسلام مي بينند.
در كتاب آمده است كه در ميان اعراب زمان جاهليت از علوم خبر و اثري نبود. اما در جريان گسترش اسلام در زمان خلفاء راشدين و بني اميه، برخي از مناطقي كه به دست مسلمانان افتاد به لحاظ علمي بسيار غني و پيشرفته بودند. اعراب در يك قرن و نيمي اوليه ظهور اسللام چندان به سراغ علوم نرفتند. جنگهاي اوليه و سعي در تحكيم قدرت، مجال چنداني براي فعاليتهاي اجتماعي باقي نگذاشت. ضمن آنكه برخي نيز غافل بودن اعراب از علوم يا حتي ضديت آنان را علت عدم شكوفايي علوم در زمان بني اميه مي دانند. به هر حال آنچه مسلم است در مدت قريب به يك قرن حكومت بني اميه مسلمين به لحاظ علمي، چندان حركت قابل توجه اي انجام ندادند. خلفاء الويه بني عباس علاقه و تمايل زيادي به دانشمندان و فعاليتهاي علمي نشان دادند. پايتخت دارالاسلام به تدريج مركز تجمع علماء و دانشمندان مختلف از گوشه و كنار جخان متمدن آن روز شد. كم نبودند در ميان آنها دانشمندان غير مسلمان كه به دليل ضديت كليسا با علوم، موطن خود را در امپراطوري بيزانس يا مناطق مسيحي نشين ديگر ترك گفته و به قلمرو اسلام مهاجرت نموده بودند. جداي از حمايت حكومت آنچه كه در پيدايش رونق علمي نقش بسزايي داشت عبارت بود از موفقيت زبان عربي.
تحول ديگري كه قبل از پيدايش عصر طلايي شروع به شكلگيري نموده بود مباحث نظري، متافيزيكي و به تعبير امروزه مسائل عقيدتي و جهان بيني بود. بخشي از اين مباحث نشأت گرتفه از مشكلات و مسائل روزمره و اجرايي و سعي در كارگشايي آنها بود و بخش ديگر ناشي از مسائل و مباحث عقيدتي. از آنجا كه بخشي از تأكيد اسلام بر روي زندگي اين دنيايي ايمان آورندگان مي باشد، بنابراين بسياري از مسائل اجرايي و روزمره مسلمين مي بايستي طبق چارچوبه شرع انجام گيرد. متولي اين امر پيامبر اسلام بودند كه در زمان حياتشان در رأس جامعه مسلمين قرار داشتند.
مسائلي پيرامون ذات خدا، جبر و اختيار، قيامت، معاد، قابل رؤيت بودن يا نبودن خداوند در ثيامت، تعريف عدل، مخلوق بودن يا نبودن قرآن، تكليف مسلمين در مقابل حكومت، وضعيت مسلمان گناهكار و ... باعث شدند تا صف بندي ميان انديشمندان مسلمان عميق تر شود. جهت كلي برداشت علماء سنت گرا و موظع گيريشان در قبال مباحث فوق بيشتر تمايل به پذيرش نص صريح قرآن و پيوري مطلق از احاديث و روايات، تسليم به تقدير و مسلوب الاختيار بودن انسان داشت. در مقابل علماء خردگرا بيشتر گرايش به تعقل، تفسي، تأويل و آزادي عمل انسان داشتند. تا قبل از به قدرت رسيدن بني عباس شايد بتوان گفت كه موازنه قدرت بيشتر به نفع سنت گرايان بود اما با شروع عصر طلايي اين توازن به نفع جريان خردگرا تغيير يافت. طبيعت علم گراي جريان حاكم بر مركز دارالاسلام با نحله هاي فكري عقگرا بيشتر دمساز بود تا سنتگرا. بنابراين پاي جزيانات عقل گرا همچون معتزله به حكومت بازگرديد و پشتيباني حكومت از آنان باعث تفوق و پيشي گرفتنشان از رقباء ديگر شد.
اما اين به هيچ روي به معناي آن نبود كه سنت گرايان از ميان رفته يا تسليم حاكمت شوند. برعكس، آنان منتظرفرصت بودند تا «ضد حمله» خود را شروع كنند. فرصتي كه از نيمه دوم قرن نهم و پس از به قدرت رسيدن متوكل پيش آمد. برعكس خلفا قبلي متوكل به شدت جانب سنت گرايان را گرفت و با هر گونه بحت و جدل مخالفت ورزيده و آنرا ممنوع نمود. از قرن دهم فشار حكومت به فلاسفه هم رسيد و به تدريج عرصه بر دانشمندان و فعاليتهاي آنان نيز تنگ شد.
در فصل ششم نويسنده ذكر مي كند كه اروپا را در مجموع مي توانيم شبه جزيره توصيف كنيم زيرا از سه طرف در محاصره درياهاي آزاد مي باشد. به علاوه در داخل قاره نيز رودهاي بزرگ و طولاني قابل حمل و نقل بار كه در چهار فصل سال در جريان هستند ارتباط اروپائيان را با يكديگر و دريا از هر حيث كامل مي كند. اين مجاورت گسترده با آب باعث برخورداري از آب و هواي معتدل و ريزش باران كافي مي شود كه در نتيجه آن اروپا از استعدادهاي طبيعي كشاورزي و دامپروري غني برخوردار شده است. شرايط فوق باعث شدند تا اقوام مختلفي از مناطق سردسير شمال اروپا به سوي مناطق مركزي و جنوبي آن مهاجرت نموده و از هيأت قبيلگي و صحرانشيني خارج شده و به زندگي كشاورزي و در نتيجه اسكان دائم روي آورند. پديده اي كه نطفه هاي اوليه ملتها و اجتماعات گوناگون اروپا را تشكيل داد. به دليل شرايط طبيعي قاره اروپا، اين اجتماعات به فواصل كمي از يكديگر تشكيل شدند. به گونه اي كه نسبتاً به سهولت از يك منطقه مي شد به منطقه ديگر رسيد. نزديكي اجتماعات اسكان يافته در اروپا باعث به وجود آمدن دو خصلت مهم و تاريخي شد. اولاً حجم ارتباطات بين جوامع مختلف اروپايي زياد بود . ع=اعم از ارتباطات تجاري و سياسي يا اجتماعي و فرهنگي . اگر اين خصوصيت را نقطه قوت نزديكي اجتماعات اروپايي با هم بدانيم، نقطه ضعف آن عبارت بود از ظهور رقابتها و تخاصمات پايان ناپذير ميان آنها. اين پديده را به بهترين شكلش مي توان در نظام فئوداليزم اروپاي قرون وسطي ملاحظه نمود كه در آن اروپا تقسيم شده ميان دهها پادشاه، دربار، دوك نشين، فئودال، بارون، لرد و خاندانهاي ريز و درشت اشرافي به همراه نفوذ كليساهاي مختلف.
بعد ديگر مجاورت اروپا با آب در تمايل زياد به دريانوردي و در نتيجه تسلط بر دريا خلاصه مي شد. في الواقع همه قدرتهاي اروپايي از توان دريايي تجاري و نظامي قابل توجهي برخوردار بودند. در مقايسه با اجتماعات اسكان يافته در ايران به عنوان مثال، سهولت ارتباط از يك سو و برخورداري از شرايط طبيعي مناسب كه در موارد زيادي منجر به توليد مازاد بر مصرف مي شد از سويي ديگر دست به دست يكديگر دادند و باعث شدند تا بسياري از جوامع اروپايي به امر تجارت با جوامع ديگر بپردازند.
مي خواهد نشان دهد كه اسلام و غرب تضادي با يكديگر نداشته و آمدن مسيحيت و استعمار به شرق براي رويارويي با اسلام نبوده است، و مي نويسد كه از قرن هفتم هجري به بعد ديگر جهاني به نام اسلام و يا امپراطوري اسلام وجود نداشته است. بنابراين دليلي هم براي ستيز غرب با اسلام نمي توانسته وجود داشته باشد. چگونه مي توان جنگ هاي گسترده ميان امپراطوري عثماني و روسيه را كه منجر به جدا شدن تمامي بالكان و بخش هايي از شرق اروپا از جهان اسلام شد ناديده گرفت؟ چگونه مي توان جنگ هاي ميان تركان و انگلستان را كه منجر به استيلاي استعمار انگليس بر فلسطين ، مصر، اردن، عراق، عربستان و خليج فارس گرديد را ناديده گرفت؟ آيا اينها نشانه هاي آشكاري از تضاد ميان اسلام استعمار نيست؟ در صورتي كه نويسنده حتي جنگهاي صليبي را كه به تصديق همه مورخين نبر تاريخي آشكار ميان اسلام و مسيحيت غربي بوده را يك جنگ اقتصادي براي بدست آوردن مناقع صرفاً تجاري دانسته است.
در پايان قابل ذكر است كه كتاب "ما چگونه ما شديم" هم از لحاظ دادن ايده اي جديد و تازه در پيدا كردن علت عقب ماندگي كشور عزيزمان ايران و هم از لحاظ جمع آوري مطالب گسترده بسيار مفيد و سودمند مي باشد و من به نوبه خود از نويسنده كتاب تشكر فراوان مي كنم و اميدوارم كه همواره موفق و پيروز باشند.
منبع:
ما چگونه ما شديم؟ ريشه يابي علل عقب ماندگي در ايران، صادق زيبا كلام، تهران، روزنه، 1377.
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|